تك بيت شب امتحاني
چنان شده ام مجنون، ز حال غربت زده ام
كز فرط آن ندانم، در شب محنت زده ام
شب محنت: شب امتحان
اشعار یهویی هراکلیتوس
چنان شده ام مجنون، ز حال غربت زده ام
كز فرط آن ندانم، در شب محنت زده ام
شب محنت: شب امتحان
دنیا چه بازیها که با ما می کند
یه نفرچنان بی درد و خوش و سیر
یه نفر کز رنج و غم و زجر گشته پیر
آنگه که همه شادند
او غمی کهنه در دل دارد
آنگه که حرف مردمان عادی
همچو پتکی است بر سر و روی او
آنگه که با دلی شکسته
برآید آهی از وی
به لرزه آید، جملگی آسمانها و زمین
آنگه که دست گرمی
یاری رساند به وی
مشعوف سازد، مردمان رنج دیده ای را
پس خدایش خشنود گردد
علی ببین چه خسته و چه بی پناهم
به خدا پیش خدا من رو سیاهم
شفاعتم کن ای ره نجاتم
که فقط تویی امید و تکیه گاهم

کنون که در این سرای غمزده ام
نگهم کن چگونه شبزده ام
من ندانم هیچ ز آینده ام
که سرگشته از این دل هجران زده ام

وقتی علی در دل شب هست بیدار
ملائک جملگی در آغوش سپیدار
سپداری به بلندای آسمان ها
علی با رب خویش می کند دیدار
ای ملک رسان پیام ما به ولی
علی کز ملک پیغام ما شنیدار
کند از بهر ما دعا علی
که بریم بهره از وی در دیدار

یک دریای بی کران از جنس زمرد
بدون مرز با آسمان سرخابی
حس پرواز می دهد دست
دنیایی که پرواز می کند در آن مرغابی
شناور روی امواج آرام
امواجی که می توانست سهمگین باشد
خدا همین جاست
این طبیعت که گویی سخن می گوید
همانگونه که در گل سرخ
من خدا دیدم

پیر زنی سر شار از آگاپه(۱)
با چشمانی نمناک تر از باران
کوله بارش بسته
از این دنیا خسته
وز درد هجران دل شکسته
ندارد قرار و آرام
تا نببیند جملگی اولاد او
ور نه او دق می کند
تا آرزوی دیدار
ماند به روز حساب
(۱) عشقی که می بلعد ... ر.ک به کتاب خاطرات یک مغ

وقتی دلت گرفته از زمین و از هوا
دو قطره اشک عشق می کند دوا
وقتی شدی خسته از این حصار بی وفا
فقط یاد کربلا می دهد تو را شفا
وقتی شدی عاجز ز مشکلات، کن یاد یلی
از ته دل بگو فقط تو یا علی

سلام دوستان
کتاب "خاطرات یک مغ" اثر پائولو کوئلیو را خوانده اید، اگر خوانده اید نظرتون را راجع بهش بگویید و اگر نخوانده اید توصیه می کنم بخوانید، کتاب خوبی است، آموزه های خوبی دارد اعتقادات بیان شده در آن با آنکه متعلق به یک مسیحی است اما در بسیاری موارد به اعتقادات و باور های ما شبیه است تا حدی که فقط در نامگذاری تفاوت دارند مانند همزاد که در کتاب به عنوان پیام آور از آن یاد شده است.
شعر زیر هم تقدیم به همه شما ... کاش همه نماز هایم این گونه بود ...
دو رکعت نماز عشقم چه حالی دارد بین من و دوست چه اتصالی دارد
من باده ننوشیدم و مست شدم او اراده کرد و من هست شدم
چرخیدم و رقصیدم و نور من کز ولاست این پر پیچ و خم ره که می روی به کربلاست
جملگی ذکر تو گویند کائنات عالم که هنوز ابتدای راهیم در مکاشفات عالم

این حرف ها رو در یک لحظه که عصبانی شدم نوشتم ...لطفا اگر شعر ها و حرف هام دارن نازیبا می شن بگید ...
ای وای از رفیق نارفیق
که خنجر می کشه از پشت
به وقتش می کاره تو قلبت
تا عقده هاشو خالی بکنه
اما
یه راه دیگه هم داشت
می شد باهاش دست داد و
آروم از کنارش رد شد
اما نه
فقط خوب شد شناختمش زود
و الا
معلوم نبود
فردا چه نقشه ای داره

خسته و دل شکسته
غم و تنهایی رو ببین
اینجا نشسته
این روزگار وفا نداره
کمر همت بسته
تا که ما رو از پا در بیاره
تا کی پس بدیم
تاوان عقده های مردم
مردمی که مثل بختک
افتادن به جان مردم
تا که یه نفر حرف می زنه
زیراب اون یکی خورده
یه نفر می خواد بگه
خیلی حالیشه
ولی هیچی نیست
نمی دونم چی می خوام بگم
ولی می دونم
این روزگار وفا نداره

سلام بر دوستان خوبم ... من این حرف ها رو بعد از تقریبا بد دادن یک امتحانم نوشتم که می خواستم همه جا رو سیاه کنم ولی قبل از این کار نوشتم :
وقتی شکست می خوری
دنیات می شه سیاه، سیاه سیاه
دوست داری به در و دیوار
بگی بد و بی راه
یه جوری تلافی بکنی
دیگه حرفی نزنی با هیچکس
حبس کنی خودتو توی اتاق
یا که خط بکشی رو دیوار
یه خط سیاه، سیاه سیاه
با هر کس که دشمن باشی
نمی تونی دشمن بمونی، تو با خودت
وقت زیادی نداری
باید یه تصمیم بگیری
تا که نشه کل زندگیت سیاه، سیاه سیاه
تو به امید اون
میتونی فردا رو بسازی
فردایی سفید،سفید سفید


خسته ام از نگفته هایم
خسته از این سکوت همیشه سر به مهرم
خسته از آن همهمه های گوش فلک کر کن
خسته ام از حصار تن
می خواهم فریاد کنم به بلندای تاریکی شب
شبی که همدم تنهایی من بود
خسته از این نا ملایمات
خسته از همه مشکلات
خدا را شکر
خسته ام از اینکه کسی صدای مرا نشنیده
چون چیزی نگفته ام
در عین تنهایی و غربت، تنها نیستم
که کسی نیست جز او معبودم
که بسی مستم از حضورش
خدا را شکر
راه دوتاست
یک دو راهی
حقیقت بهتر
خدا را شکر
من در گل رز خدا دیدم
در یاس زرد و سفید
مست شدم از حضور وجودش
خدا را شکر

سلام به همه .... طاقت نیاوردم نیام ...
-------------------
هر چه اندیشیدم
به این رسیدم
نمی توان این خرقه بوسید و رفت
-------------------
زیر این چرخ بلند
هر کسی مشغول به کاری
عقده ها روی هم تل انبار
این طرف یک نفر از پرخوری مرده
این طرف دیگری از فرط نداری مرده
هر کسی تفکری اندیشه ای
از بهر خود فلسفه ای
امید زندگی را نکند کسی هدیه به انسان
عاقل آن بود
در همه حال
کند شکر خدای متعال
تا کند نظر به او
تا براند ارابه او

http://www.heraklitosgp.150m.com/heraklitos.jpg
http://www.heraklitosgp.150m.com/heraklitos2.jpg
باز هم از شما دوستای خوبم ممنونم ... شب و روز خوبی داشته باشین ... شاعر بمونین ... به خدا می سپارمتون ...
این آسمان ابری به این عظمت
چه می خواهد بگوید به این ملت
بادی که نیست طوفان است
محتاج یک باران است
-------------------------------
موفق و موید باشید یا علی
ماهیان ندیده غیر از آب، پرس پرسان ز هم که آب کجاست
-------------------------
می دانید اکثر آدمها چه چیز را کم دارند...
وقت، وقت با خود بودن، وقت فکر کردن...
فکر کردن به همه آنچه دور و بر شان می گذرد، گذر عمر...
بعضی ها یک هدف را مانند بت چنان می پرستند که دیگر هیچ خدایی را بنده نیستند، اینگونه تا کی ... تا کجا ...
بعضی ها یادشان رفته مسافرند، نمی دانند آخر خط نزدیک است.
آخر خط نزدیک است!!!
------------------------
تا قلب کهکشان
آخر یک شب پر می کشم به آسمان می رهم از دلبستگی های جهان
عقده های خویش پاره کنم از تن اوج گیرم تا قلب کهکشان
در یک برهه از زمان از خود می پرسیدیم خدا کجاست یا آخرش اینکه خدا آن بالاست.معلم دینی هم می آمد خدا را اثبات می کرد ... داستان منصور حلاج را که به یاد دارید، بنده خدا راست می گفت که "اناالحق"، مردم حرف او را نمی فهمیدند و منصور حلاج را به جرم دانستن و دید بازش، کشتند. براستی خدا همه جا و در همه چیز است، هر جا که بنگری نشانه های خدا را می یابی ... که خدا می گوید از رگ گردن به شما نزدیکترم ...
-----------------------
سلام دوستان
امروز خیلی خوشحالم، چون بعد از یک ماه به شهر و دیار و خانواده برگشتم ...
امروز دیگر از بیابان و طوفان شن و گل انار خبری نیست ... یک هوای خنک با آسمان ابری و کمی دود غلیظ جای آنها را گرفته ... وای که هوای دیارم چه حالی می دهد ...
برهوت اپیزود ۲
باز در این تنهایی به کس صدای من نمی رسد
زین شنهای روان داغ، درخت گز، خار
اندر این باغ یخ زده چگونه می توان زیست
دو کوه در میان، جلو دشت، بیابان پشت سرم
از کویر من تا دریا راهی نیست، اما
هنوز هم به اقیانوس دریای من نمی رسد
----------------------------------------------
مسحور آن هم هست و هم نیستند
کنون در پی غم نیستند
ای وای از این زمانه
که دلبستگی ها کم نیستند
----------------------------------------------
یار همیشگیم
یک کاغذ و قلم
گهی شعر گه خط می کشم
من اگر شعر می گویم
من نبودم
طبیعت شاعرم کرد
اگر از غربت می گویم
شاید لحظه ای بیش نباشد
شاید معنایی دگر دهد
هر کجای ایران هستم باشم
هر کجای هستی هستم باشم
تا خدا با من است
غم و غربت ندانم که چیست
